تبليغاتX
عطرشعر

بی صدا از عشق باید داد زد×××××××چونکه هر دل محرم اسرار نیست






رحيم معيني كرمانشاهي 

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازي ها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازي ها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازي ها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اين ترك تازي ها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازي ها

نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: شعر شاعران |

اخوان ثالث 

نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: شعر شاعران |

شعری از کارو 

چه مي خواهي؟ چه مي جويي در اين کاشانه عورم؟
چسان گويم؟چسان گريم؟حديث قلب رنجورم؟
از اين خابيدن در زير سنگ و خاک و خون خوردن
نمي داني چه ميداني که آخر چيست منظورم
تن من لاشه فقر است و من زنداني زورم
کجا مي خواستم مردن حقيقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان به سوز فقر لرزيدم
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ لرزيدم
از اين دوران آفتزا چه آفتها که من ديدم
سکوت زجر بود و ماتم بود و زندان
هر آن باري که من از شاخصار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت به قعر خاک بوسيدم
کنون کز خاک غم پر گشته اين اصد پاره دامانم
چه مي پرسي که چون مردم؟چسان پاشيده شد جانم؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي کهنه بر خوانم؟
ببين پايان کارم را بستان دادم از دهرم
که خون ديده آبم کرده خاک مرده ها نانم
همان دهري که با پستي بسندان کوفت دندانم
بجرم اينکه انسان بودم و مي گفتم انسانم
ستم خون خونم بنوشيد و بکوبيدم ببد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مکتب هستي
شکست و خرد شد افسانه شد روزم بصد پستي
کنون اي رهگذر در قلب اين سرماي سرگردان
بجاي گريه: بر قبرم بکش با خون دل دستي:
که تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستي
نه غمخواري نه دلداري نه کس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شبهاي سکوت کاروان تيره بختي ها
سرا پا نغمه ي عصيان جرس بودم در اين دنيا
بفرمان حقيقت رفتم اندر قبر با شادي
که تا بيرون کشم از قعر ظلمتنعش آزادي

نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: شعر شاعران |

رحيم معيني كرمانشاهي 

به پندار تو:

جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديده ام بيناست!

زيانم گوياست!

قفسم طلاست!

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: شعر شاعران |

شعری از مهدی سهیلی 

اين روزها، اين روزهاي استخوانسوز

پايان عمر عشق و آغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخر نفسهاي چراغ  آشنائيست

***

چشمت پر از حرف است و لبهاي تو خاموش

سر ميكشد از جان تو فرياد بدرورد

من بر تو حيران،بر تو گريان،برتو مشتاق

پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود

***

در ديده ي مات تو آهنگ وداع است

ايواي من،در اين سفر باز آمدن نيست

اي جان من! در چشم بيتابم نگه كن

تو ميروي اما مرا جاني بتن نيست

***

تو ميروي، تو ميروي غمناك غمناك

اما تو ميخواهي كه من گريان نباشم

تو ميروي،تو ميروي اي گرمي جان

اما زمن خواهي تن بيجان نباشم

***

درماندگي از ديده ي من ميتراود

جغد غريبي بر سر بامم نشسته است

مست از تو بودم،ساقي بزمم تو بودي

بي روي تو مي ريخته، جامم شكسته است

***

تو ريشه بودي من درخت سبز بودم

با دوريت هر شاخه ام بي بارو برگست

اكنون كه ميبينم ترا در چنگ پائيز

در گوش من، در جان من ، فرياد مرگست

***

ميبوسمت ميبوسمت اي تك مسافر

ميبينمت بهر سفر پا در ركابي

جانا درنگي، تاسپند اشك ريزم

بر آتش دل-از چه اينسان در شتابي؟

***

من باتو عمري همسفر بودم در اين راه

در پيش پاي ما بسي صحرا و دشت است

اما تو راهت را چدا كردي زراهم

خواندم ز چشمت كاين سفر بي باز گشت است

رفتي؟ برو،دست خدا همراهت ايدوست

چون فرصت ديدار، بيش از يك نفس نيست

تو ميروي اما من آن مرغ خموشم

كاين باغ در چشم غمينم جز قفس نيست

***

اين روزها اين روزهاي استخوانسوز

پايان عمر عشق وآغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخرنفسهاي چراغ آشنائيست

نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: شعر شاعران |

یادی از فروغ 

 در شب کوچک من 

  افسوس....بادبا برگ درخت میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانی ست

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟

                                                     من غریبانه به این  خوشبختی مینگرم

 

من به نومیدی خود معتادم

                   گوش کن : وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی میگذرد ........

                                                  ماه سرخست و خموش

                                                  ماه سرخست ومشوش

                                                                             ودر این بام که در او

                                                                                      بیم فرو ریختن است

                                                                                              ابرها همچون انبوه عزاداران

   لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای..............وپس ازآن هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 و زمین دارد باز می ماند از چرخش

 پشت این پنجره یک نا معلوم

 نگران من وتوست

دستهایت را چون خاطره سوزان

 در دستان عاشق من بگذار 

 و لبانت را چون حسی گرم از هستی

 به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار 

 باد مارا باخود خواهد برد 

نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: شعر شاعران |