تبليغاتX
عطرشعر

بی صدا از عشق باید داد زد×××××××چونکه هر دل محرم اسرار نیست






قصه 

این قصه را بخوان که هنوز خواندنی است

این قصه تا به قدمت تاریخ ماندنی است

باز هم بهانه به ابر ها میدهم ولی

اشکال کار گرفتگی ، نه باراندنی است

اسمت چه؟ با"س" شروع می شده؟

نه سیل غم که روی گونه همیشه راندنی است

این دل سیاه شده خوب برای چه؟

مسموم عشق به سمی چکاندنی است

پروانه گفت که گل می خریده ای

این گل بروی قبر به! نشاندنی است

مهمان ندارد این دل ما مدتی است چند

راه ورود شما عزیز نه تکاندنی است

دو چشم ابری ویک دل که بارانی است

باز هم بسوز که این دل شکاندنی است

پر هست خلوتم از یک نسیم خشک

گاهی نسیم برای جهنم چشاندنی است

گرچه دلم زتنگی غنچه کمی تنگ تر شده

خوشحال می شوم که بیایید ماندنی است

نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: اشعار من |