عطرشعر
بی صدا از عشق باید داد زد×××××××چونکه هر دل محرم اسرار نیست
|
|
ای کاش دوست دارم امشب که می خوابم درون قایق خیال فردا درون سرزمینی چشم باز کنم که اصلا نمی شناسمش ودریایی را ببینم که فقط پاروهایم چینش میدهند تا صدای هر خاطره ای در من خاموش گردد وساحلی که هرگز بدان نخواهم رسید تا امید هایم را فقط در آب ببینم ای کاش فردا از خواب بلند نشوم که شبش به این آرزو بخوابم امروز فقط ایمان مقدم شبی که اين شعر را نوشتم شب مرگ همه خاطره ها بود. مرا هم ياد کن امشب اگر دست زمانه با تو اينسان مهربان بوده به ياد آور که چشم من ولی هرگز نياسوده من امشب بين آن جمعيت از پشت دو چشم خيس تو را ديدم که چشمانت به دنبال نگاه ديگری می گشت ودستانت پناه دستهای ديگری بودند مبارکبادهای من به آنانی که هيچ از ماجرای ما نمی دانند پر از غم بود ولی خالی زکينه بی تنفر گر چه صبح پاک چشمانم پر از غوغای شبنم بود. شب از نيمه گذشته فکر خواب اما به دهليز خيالم پای ننهاده خيابان درد من را خوب می داند فراوان بوده شبها يی که تنها يی مرا سوی خيابانگردی و شبگردی آورده ولی امشب نه چون شبهای پيشين عالمی دارم دگر امشب قدم سنگين تر از هر شب سخن خشکيده روی لب و تن در کوره ای از تب به خود يکباره می گو يم: دگر زندانی زندان عشق هيچ مهرويی نخواهم شد فريب هيچ قلب مبتلايی را نخواهم خورد . کنون کز باغ خوشبختی برای ديگری يک خرمن از ياس و بنفشه آرزو داری و با لبهای خود بر روی لبهايش گل احساس می کاری چه خواهد شد اگر يک لحظه من را هم به ياد آری. نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: |
اشعاری از دوست عزیزم ایمان مقدم
هر که از راه رسيد قصه ای گفت از اين دام فريب يکی اينگونه که من "قايقی خواهم ساخت دور خواهم شد از اين خاک غريب" ديگری با نفسی گرم و مسيحا يی وپاک اين چنين خواند که من "مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک" من کنون با همه بی سرو سامانی خويش اين چنين می خوانم: "ما٫ بدين محکو ميم که بياييم٫ بمانيم ٫ولی در دل اين عالم فانی آن چنان دير نپاييم نا گزيريم از اين درد که خا موش شويم قسمت اين است که ما نيز فراموش شويم" نوشته شده توسط محمد مهدی ریحانی(م.خیال) | لینک ثابت | موضوع: اشعار دوستان |
|
|