|
فريدون توللي در سال 1298 در شيراز متولد شد. او از دانشگاه تهران در رشته باستان شناسي فارغ التحصيل شد. توللي از نخستين كساني است كه به شيوه نيمايي شعر مي سرود.با اين همه در شعر روشی متعادل در پيش گرفت و چه از نظر زبان و چه از نظر فضاهای شعری از نيما دور شد. بعدها شعر نيمايی را کنار گذاشت و به سرودن غزل و قصيده پرداخت.آثار او عبارتند از مجموعه های رها،نافه،پويه،بازگشت و شگرف. توللی در سال 1364 در شيراز درگذشت.
«گرفتار خويشم من، آوخ که نيست...
يکی کاره تا بفشرد نای من
فرو کوبد آن پتک رويينه سای
به پيچيده پيوند پی های من»
توللی از همان آغاز کار شعر نو به سراغ نيما رفت . از خواندن افسانه نيما اثر پذيرفت و راه خود را پيدا کرد.وی در سال 1319 با سرودن شعر «پشيمانی»به گفتن اشعاری در بافت و قالب جديد پرداخت و با انتشار مجموعه رها در سال 1329 آشکارامخالفت خودرا با بيان اديبانه ابراز کرد.شعر نو از ديد توللی ويژگی های خاص دارد. او وزن را در شعر می پذيرفت ولی عقيده داشت که بايد با حال شعر هم آهنگی داشته باشد. اما در حدود ده سال بعد که مجموعه نافه را منتشر کرد سخت به نيما و ياران او تاخت وآنان را ياوه سرا خواند.او پيوند خود را با نيما گسست و دو باره به شعر کهن گرايش پيدا کرد. توللی از سرودن اشعار بی وزن پرهيز می کرد. قافيه را طرد نمی کرد .رعايت قواعد زبان فارسی را واجب می دانست و نو پردازان راستين را به رعايت این اصول توصيه می کرد .اماشعر او از نظر شکل در حد افسانه باقی ماند وانظر محتوا با آنکه شعر شيپور انقلاب می توانست برای او آغازی باشد به سوی مضامين اجتماعی و سياسی آن را رها کرد و باز تسليم تخيلات شد و از بيان احساسات شخصی تجاوز نکرد. اشعار توللی سرشار از غم و نا اميدی و وحشت وتاريکی است اما او پس از چندی به نوعی زندگی ويژه دست يافت و آن را در مجموعه پويه به اوج رساند. با اين همه توللی را با توجه به محتوای غنايی و عاشقانه اشعارش می توان بنيانگذار شعر نو ناميد تصوير در شعر توللی اهميت بسيار دارد و می توان گفت شعر او تا اندازه ای شعر تصويری است. توللی قالب چهار پاره را در شعر فارسی رواج داد و به اوج رساند و عده ای از شاعران مانند محمد علی اسلامی نصرت رحمانی
فروغ فرخزاد و حسن هنرمندی را به دنبال خود کشاند.
بلم آرام چون قويی سبکبار
به نرمی بر سر کارون همی رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشيد
ز دامان افق بيرون همی رفت
شفق بازيکنان در جنبش آب
شکوه ديگر و راز دگرداشت
به دشتی پر شقايق بادسرمست
تو پنداری که پاورچين گذر داشت
جوان پارو زنان بر سينه موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود
"دو زلفونت بود تار ربابم
چه می خواهی از اين حال خرابم
تو که با ما سر ياری نداری
چرا هر نيمه شو آيی به خوابم"
درون قايق از باد شبانگاه
دوزلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب می خورد
صدا چون بوی گل در جنبش باد
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند وسر شار ازغمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت
"تو که نوشم نيی نيشم چرايی
تو که يارم نيی پيشم جرايی
تو که مرحم نيی زخم دلم را
نمک پاش دل ريشم چرايی "
خموشی بودو زن در پرتو شام
رخی جون رنگ شب نيلوفری داشت
ز آزار جوان دلشاد و خرسند
سری با او دلی با ديگری داشت
زديگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لرزان پيش می راند
چراغی کورسو می زد به نيزار
صدايی سوزناک از دور می خواند
نسيمی اين پيام آورد و بگذشت
"چه خوش بی مهربونی از دو سر بی"
جوان ناليد زير لب به افسو س
"که يک سر مهربونی درد سر بی"
باستانشناس
در ژرفنای خاک سيه باستانشناس
در جستجوی مشعل تاريک مردگان
در آرزوی اخگر گرمی به گور سرد
خاکستر قرون کهن را دهد به باد
تا از شکسته های يکی جام
يا گوشواره های يکی گوش
يا از دو چشم جمجمه ای مات و بی نگاه
گيرد سراغ راه
بيرون کشد زياد فراموشی سياه
افسانه گذشت جهان گذشته را
وز مردگان به زنده کند داستان غم
بی اعتنا به تربت گلچهره گان خاک
بر استخوان پير و جوان می زند کلنگ
تا در رسوب چشمه خشکيده حيات
يابد نشان قطره وهمی به گورتنگ
ناگاه خيره کژدمی از گوشه مغاک
از دنگ و دنگ تيشه هراسان و خشمناک
سر می کشد ز جمجمه ای شوم و دلگزای
می تازدش به هستی و می دوزدش به خاک
لختی دگر به دخمه تاريک وپر هراس
کفتار می خورد ز تن باستانشناس
صد شاعر . دريچه ای به دنيای شعر فارسی از آغاز تا امروز خسرو شافعی |